تبلیغات
عــاشــقـانــهـ هــا - حکایت عاشورا...












عــاشــقـانــهـ هــا

دارم از تــو مینــویــسـم



هجرت...

یک دسته کبوتر از افق دور شدند
در ظلمت شب همسفر نور شدند


انگار نوشته بود تقدیر چنین
پربسته در این کویر ناجور شدند



کربلا....


امشب تا صبح دستها سوی خداست
تا سپیده دم زمزمه و شور و دعاست


این قطعه زمین که مانده بی آب و علف
جائیست که گفته میشود کرب و بلاست



تاسوعا....



لب تشنه به سوی آب عباس روان
طفلان همه در جوش و خروش و هیجان


تیر آمد و افتاد زمین قامت سرو
در کرب و بلا بهار گردید خزان



عاشورا....



شمشیر و کلاه و نیزه و تیر وسنان
خون از سرو دست وسینه میزد فوران

یک سمت پر از نشاط و شور و شادی
در سمت دگر گریه و چشمی نگران



شهادت....



هفتاد و دو سر به نیزه سردار شدند
مانند حسین(ع) طالب یار شدند

پرواز به اوج آسمانها بی سر
آماده لحظه های دیدار شدند



اسارت....


زنجیر به پای بچه ها سنگین بود
لعنت به شما که کارتان ننگین بود

ای پست ترین چهره که لعنت به تو باد
با طفل شکنجه در کدام آیین بود؟



پایان عشق.....



بستند اگرچه رویشان آب فرات
کس دیده نشد به این ستاینده صفات


ما منتظر شفاعت ایشانیم
بر آل محمد و محمد صلوات


http://www.taknaz.ir/upload/61/0.005381001323093681_taknaz_ir.jpg


| نوشته شده در شنبه 4 آذر 1391 | ساعت 09:27 | توسط مـحـمـد | دلنوشته ها () |


Design By : Pichak